محمد مهدى فقيه بحر العلوم
50
مزارات فرزندان بلا فصل ائمه ( ع ) در عراق ( فارسى )
فرمودى ، بجاى آر و كار مرا به انجام رسان و گامم را استوار ساز و زمين را به واسطه من ، پر از عدل و داد گردان » . ابومحمد ( ع ) بانگ برآورد : « اى عمه ! او را بياور و به من برسان » . او را برگرفتم و به جانب پدر بردم . چون او ميان دو دست من بود و مقابل او قرار گرفتم ، بر پدر خود سلام كرد و امام حسن ( ع ) ، او را از من گرفت و زبان خود در دهان او گذاشت و او ، از آن نوشيد ( مكيد ) » . سپس فرمود : « او را نزد مادرش ببر تا به دو شير دهد . آنگاه نزد من بازگردان » . « 1 » در انتهاى روايت آمده است : حكيمه مىگويد : « پس از آنكه ابومحمد ( ع ) درگذشت و مردم ، چنانكه مىبينى ، پراكنده شدند ، به خدا سوگند ! من هر صبح و شام ، او را مىبينم و مرا از آنچه مىپرسيد ، آگاه مىكند و من نيز شما را باخبر مىكنم و به خدا سوگند كه گاهى مىخواهم از او پرسش كنم و او نپرسيده پاسخ مىدهد و گاهى مسألهاى بر من وارد مىشود و همان ساعت ، پرسش نكرده ، از ناحيه او ، جواب صادر مىشود . شب گذشته ، من را از آمدن تو ، باخبر ساخت و فرمود كه تو را از حق ، خبردار سازم » . راوى ( محمد بن عبدالله ) مىگويد : « به خدا سوگند ! حكيمه از مطالبى به من خبر داد كه جز خداى تعالى ، كسى بر آن آگاه نيست و دانستم كه آن ، صدق و عقل و از جانب خداى تعالى است ؛ زيرا خداى تعالى او را به امورى آگاه كرده است كه هيچيك از خلايق را بر آن ، آگاه نكرده است » . « 2 »
--> ( 1 ) . كمال الدين ، ج 2 ، صص 147 - 154 ؛ بحارالانوار ، ج 51 ، صص 13 و 14 . ( 2 ) . نجم الثاقب ، ص 27 .